| X Close | ||
چقدر زمونه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد
گريه کردن تا سحر کار من است. شاهد من چشم بيمار من است . فکر کردم که او يار من است. نه! فقط در فکر آزار من است. نيتش از عشق تنها خواهش است ”دوستت دارم“ دروغي فاحش است. يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت. بغض تلخي در گلويم کرد و رفت. پايبند جستجويم کرد و رفت. عاقبت بي آبرويم کرد و رفت. اين دل ديوانه آخر جاي کيست
هر گاه دفتر محبت را ورق زدي ...هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگ ها را احساس كردي...هر گاه ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خا موش ديدي ...براي يك بار در گوشه اي از ذهن نه با زبان بلكه از ته قلب بگو: يادش بخير
شعر عاشقانه

بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي
با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي
وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه
چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي
عمري سوال كردم تنهايي خودم را
همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي
حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت
در قلب من دوباره جايت شده چه خالي
آه اي مسافر من سهم من از وجودت
يك بغض كهنه گشته باشكلكي خيالي

كاش مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم
زندگي در حالي سپري مي شود كه نمي دانم آيا فردايي هست يا نه ؟
و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگي را زمزمه كنم
