| X Close | ||

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند ويک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل
هم مال تو نبوده
![]()
عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام عشق اگر اين است مرتد ميشوم خوب اگر اين است من بد ميشوم بعد از اين با بي کسي خو ميکنم هر چه در دل داشتم رو ميکنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست
![]()
بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه بازار ماست هيچکس چشمي برايم تر نکرد هيچکس يک روز با ما سر نکرد هيچکس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
![]()
چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدني است حافظ ديوانه فالم رو گرفت يک غزل آمد که حالم رو گرفت
اي مسافر غريبه چرا قلبمو شکستي
رفتي و تنهام گذاشتي دل به ناباوري بستي
اي که بي تو تک و تنهام توي غربت سردي
ميدونم بر نميگردي شدي همرنگ دورنگي
همه ي زندگي من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردي به جز من يکي ديگه لايقت بود
راستي و ازم گرفتي اون نگاه آشناتو
واسه من بردي گذاشتي التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نواي بي نوائي
چه غريبم بي تو اينجا اي غريبه بي وفائي
![]()
![]()
![]()
دلم به حال خود گریه می کند حالا
بیا و بچگی کن و دست از این جفا بردار
که رفتنت شکست تمام وجودم را
شعری از فرزاد قدسیان