| X Close | ||
|
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید. خدا خندید: وقت من بی نهایت است… در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر شمارا سخت متعجب میسازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند, عجله دارند که بزرگ شوند, و بعد دوباره پس از مدتها, آرزو میکنند که کودک باشند. … اینکه آنها سلامتی خودرا از دست میدهند تا پول به دست آورند. و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خودرا بدست آورند. اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند. و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده. اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند. و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر, میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد, همه ی کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند, بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد, کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند, فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دونفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند, و آنرا متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند, بلکه آنها باید خودرا نیز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم, …همیشه…
|
به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی کاش.....
یکی از آرزوهای تو باشم....
من دلتنگترین احساس شکسته ام...
که ناموزون شب سیاه آینه ها را سروده ام.
میشکنم با سنگ های دلم آینه ها را اما در هزاران تکه آینه ی باز
تصویر من است......
خسته و افسرده با کولباری از غم در باتلاق تهایی هایم فرو میروم
و انتظار..........انتظار.....انتظار میکشم مرگ را...
مرگ - تنها پنجره ایست که به سوی سرزمین خوشبختی هایم وا شده..
و پرواز هماه رقص کلاغ هاست ـ دختران همسایه ـ
در آغوشت خواهم کشید ای فرزند حیات.... ای مرگ....
آری من ـ یک مردـ آبستن شده ام.. احساس زیباییت ...
و.....زاییده ام را مرگ نام خواهم نهاد......
مرگ من روزی فرا خواهد رسید.........
حرفهای تنهایی

دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته...
کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و ....
و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند......
اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم........
.... سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........
و.... من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ...
بی هیچ نشانه ای.....
حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت بی تابی می کنند...........
ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد...........
زندانی به غم و شب و زمستان شده ام
مجنونم و دیوانه ی جانان شده ام
هر کس که در این ره نبود عاشق نیست
من عاشق بی کسم که زندان شده ام
گفتمش: دل مي خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
|