.•*..*• تنها از تنهایی*•.•*..*•.

همه چی از همه جا
Bookmark || || RSS

ن آرزوها به حقيقت مي پيوست

كاش مهرباني ها را پنهان نمي كرديم.

 

تا شقایق است باید عاشقی را دوست داشت

سرخ تر از قبل باید خون به زیر پوست داشت

گرچه بی بال و پرم ،بر شاخه ام یک برگ نیست

باشد اما باز پایان کبوتر مرگ نیست

وقتی تو را نگاه کردم دلپذیر شد

این دل همیشه صبورم ،اسیر شد

عمری به پای عشق عجیب تو نشست

تا اینکه زخم خودرو به ناگاه پیر شد

وقتی چشم های تو از من عبور کرد

قلب من از بهار و گل و سبزه سیر شد

با نوازش های مژگانت چرا می فریبی و سیاهم می کنی

نازنین سنگ صبورم می شوی یا قرین اشک و آهم می کنی

كاش حداقل به خودمان دروغ نمي گفتيم.

كاش اين آرزوها به حقيقت مي پيوست

كاش رسم دنيا را آنگونه كه هست مي شناختيم.

كاش در محضر او صداقت وپاكي رو مي شناختيم.

كاش آنگونه كه هستيم سخن مي گفتيم.

كاش به جاي نقاب چهره هايمان براي هم نمايان بود.

كاش مهرباني ها را پنهان نمي كرديم.

كاش حداقل به خودمان دروغ نمي گفتيم.

كاش اين آرزوها به حقيقت مي پيوست

تنها خواسته عشق تبلور خويشتن است پس بگذاريم متبلور شود.

 

 

 

شب من باش تا با تو راه بروم صبح من باش تا با تو بخندم مهتاب من باش تا باهات دردو دل کنم ،     می خوام با نسیم ملایمت برقصم در گوش صخره هایت فریاد بزنم بعد در برابر جنگل چشمات به زانو در بیام.

 


نمی دانم ...
تو مثل روزی بودی که از دل شب روييد
يا شبی که از دل روز روييد
هر چند ...
من فقط تشنه ی يک شکفتن بودم
و شکفتی ...
 برای تو که يک بار آمدی و هزار بار رفتی

 

پادشاه فصل ها پاييز

پاييز دارد از راه می رسد

واين را ازآ واز بادش در شاخه های درختان ،

و روزهای سرتاسر غم زدهاش می توان فهميد

هميشه عاشق پاييز بودم

و انگار تمام خاطرات کودکی ام در پييز رخ داده است

همه اش خلاصه می شود به دخترکی تنها ،

که عاشق برگ های رنگارنگ جمع شده در باغچه خانه بود

و چقدر زيبا و محصور کننده است روزهای بارانی پاييز

و دخترکی که زير باران خيس خيس شده بود

و دخترکی که ساعت ها پشت پنجره خيس اتاق می ايستاد

تا گريه آسمان را تماشا کند

و دخترکی که از اين همه غم آسمان گريه اش می گرفت 

و باز حالا به تکرار هر سال دلم می خواهد که بخوانم

باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازيهای راه مدرسه

پاييز هنوز نيامده؟؟؟؟؟؟

چه کسی می گويد که نيامده من او را خوب خوب حس می کنم

مگر می شود فصلها را تابع اعداد و ارقام تقويم ها کرد

و بگوييم پاييز عزيز دقيقا بايد روز يکم مهر بيايي…

و آدم چقدر تنهاست و چقدر حجم تنهايی آدم در اين فصل زياد می شود

………. و باز هم با خود می خوانم

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

 ابر با آن پوستين سرد نمناکش

باغ بی برگی روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولای عريانیست…..

باغ بی برگی

خنده اش خو نی است اشک آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاييز

 

 

هرگز نمیمیرد.

هر روز با  خط سرخ بر روی دروازه قلبم

خواهم نوشت

که عشق هرگز فراموش نمیشود و

عشق هرگز نمیمیرد.

 


?bardiya2 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر