.•*..*• تنها از تنهایی*•.•*..*•.

همه چی از همه جا
Bookmark || || RSS


يك روز ، يك نفر كه نميشناختمش به من گفت: چرا دلتنگي؟ گفتم: دلم براي خودم تنگ شده است! گفت: چرا؟ گفتم: چون خيلي وقت است كه در دنياي تنهايي ، به دنبال كسي مي گردم كه مرا بشناسد و درك كند. گفت: آن غريبه اي آشنا،  كه تو به دنبالش مي گردي چه رنگي است؟ گفتم: رنگ خدا.

گفت: خدا چه رنگي است؟ گفتم: رنگ نشاط ، زندگي ، اميد ، مهرباني ، بخشش ، گفت: مي توانم همسفر درد دل هايت باشم، اما به سه شرط:

اول، آنكه راز دار باشي

دوم ، هيچ وقت دروغ نگويي و بلاخره سوم ، اينكه در حق ديگران ظلم نكني . گفتم: عجب شرط هاي سختي اما من دوست دارم با تو صحبت كنم. دوست دارم تو (سنگ صبورم) باشي. گفت: من سنگ صبور تو خواهم بود ، اگر تو بخواهي ، براي ايجاد تغيير و تحول در درونت براي درس گرفتن از شكست ها و ناكامي هاي گذشته ، جهت ساختن فردايي بهتر ، فرداي ما در ذهن ما شكل ميگيرد. آينده ما در فكر ماست . پس براي رسيدن به خوشبختي و موفقيت خودمان را متحول كنيم.

از همين امروز و هم اكنون ...

من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می نهید !!!

 

 مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که سیاه بخت بودام !!!

 

    چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .

 

    دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم  نرسیدم !!! 

  

  و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ...


?bardiya2 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر